!!روزهای انتظار ...چه عاشقانه مرا می شکند ... و "تو" چه سرد از من عبور می کنی
به من قول بده ... در تمام سال های باقی مانده, تا ابد ... مواظب خودت باش !! دیگر من نیستم , که یادآوری کنم !! پ ن !! امان از " تو " ... که مخاطب خاصی و هیچ وقت نیستی !! نداشتم " تو " را ... که ترس از دست دادنت را داشته باشم !! من فقط " تو " را خواستم ... و این ابتدای از دست رفتن من بود !! پ ن !! همه ی ترسم از این است روزی که مشتم باز شود همه بفهمند که دستانم خالی از " تو " بود !!!!!!:( دلم ... برای تمام حرف هایی که نمیزنی ... تنگ است !! هنوز آنقدر ضعیف نشده ام که خطر ریزش این کوه را جار بزنم ... اما " تو " حوالی من که می رسی احتیاط کن !!! ... یکی بیاد منو از دست خودم نجات بده !! " تو " مرا آنقدر آزردی... که خودم کوچ کنم از شهرت ... بکنم دل ز دل چون سنگت ... " تو " خیالت راحت ... می روم از قلبت ... می شوم دور ترین خاطره در شب هایت " تو " به من می خندی ... و به خود می گویی : باز می آید و می سوزد از این عشق ولی ... بر نمی گردم نه !! می روم آنجایی که دلی بهر دلی تب دارد عشق زیباست و حرمت دارد... " تو " بمان !! دلت ارزانی هر کس که دلش مثل دلت سرد و بی روح شده است... سخت بیمار شده است ... " تو " بمان در شهرت !! واسه " تو " نوشت !! ...دیگه نداریم ...مردی لعنتی من !! و هی فکر می کنم ... مخصوصا به " تو " فکر می کنم ... که یادم می رود به چه فکر می کنم ... به " تو " فکر می کنم ... مثل نقطه به خط ... مثل حروف الفبا به " ع " مثل حروف الفبا به " ش " مثل حروف الفبا به " ق " همین !! هر چه گفتم انگار انتظار آسان رسیدن به همین 3 حرف آخر بود ! حالا باید بخوابم ... فردا باز هم به " تو " فکر خواهم کرد ... مثل دریا به ادامه ی خویش ... واسه " تو " نوشت !! بی خیال "تو " می شم !! :( نگاهم می کنی رو در رو , چشم در چشم , صورت به صورت , و پاک می شود همه ی نفرتم بی تفاوتی نگاه " تو " ... آری ! زمان درازی است که کار از اینجا خراب شد !!:( واسه "تو" نوشت !! " تو " حتی دل ندادی ....یک ساعت با هوای " تو " بنشینم بیدارم کن از این خواب ... من هر شب خواب چشماتو میبینم تمام قند های توی دلم را ... آب کردم !! برای " تو " !!! برای " تو " که چایت را همیشه تلخ می خوری ... خاک بر سرت !!!!!!!!!! :( واسه "تو" نوشت !! "تو" هیچ نقطه ضعفی نداشتی ... من داشتم ... من عاشق بودم !! با چشمان مصلحت در من خیره می شوی دیوانه می شوم بس است ببندش قبول دارم این بار هم جنگ را چشمان جنگاور " تو " می برد ... دلم را نیز !! واسه " تو " نوشت !! حکایت بارانی بی امان است ... این گونه که من دوستت می دارم !! گاهی ... همه ی اون چیزی که می خوام ... یه زمین خاکیه با یه گچ سفید و یه هوای بهاری با یه نگاه مهربون که از دور با تمام کنجکاوی نگام کنه و منتظر بشینه تا نقاشیم تموم شه ومن هی نقاشیم رو پیچیده تر کنم هی بکشم و بکشم تا از نگاه کنجکاوش دست برنداره !! پ ن !! گاهی ... خیال می کنم روی دست خدا مانده ام ... خسته اش کرده ام !! خودش هم نمی داند با من چه کند ؟!!!!:( یک لحظه خواستم ... چون کودکی که ناشیانه دست در آتش فرو برد , خواستم " تو " را !! واسه "تو" نوشت !! خواستم دیگه ... !!:( خیلی وقت ها آدم ها حالم را بهم می زنند ! خیلی وقت ها حوصله ی آدم های اطرافم را ندارم ! خیلی وقت ها خسته می شوم از آدم بودن ! از تظاهر کردن ... خیلی وقت ها دلم می خواهد عصیان کنم ... خیلی وقت ها دلم می خواهد طرد شوم از این دنیا !! خیلی وقت ها ... خیلی وقت هایم زیاد می شوند!! پ ن !! امروز ... از این خیلی وقت هاست !! حالا که بویت در همه جا پیچیده ؛ آمدنت را به هم تبریک می گویند ... نمی دانند کسی بر بودنت پیر می شود !! پ ن !! امروز ... پایم را از گلیم 20 سالگی ام درازتر می کنم !! بهار مبارک !! من در دور ترین جای جهان ایستاده ام ... کنار " تو " !! واسه " تو " نوشت !! دور باش اما نزدیک ... من از نزدیک بودن های دور " تو " می ترسم !! عاشق روزهایی هستم: که " تو " مهربان می شوی ... حتی اگر نفهمم چرا !!!؟ واسه " تو " نوشت !! البته سگ بودنتان را نیز دوست میداریم ...ناگفته نماند !!! تاب می خورد خنده ات... تنها یک قدم با من آمده ای !! واسه " تو " نوشت !! من دیوونه شدم یا " تو " ؟!!!!!!!!! این روزها تنها حسی که در من بیشتر می شود : تنفر است ... تنفر از ..."تو" !! واسه "تو" نوشت !! خسته شدم لعنتی ... ...یک روز آغوشم پر از " تو " می شود !! واسه " تو" نوشت !! چه بی تفاوتی و تلخ ... لعنتی این روزهای من ... گله ای نیست ... "تو" را این گونه که هستی ، دوست تر می دارم !! ... و من همچنان تا رسیدن به " تو " پارو می زنم !! پ ن !! نداریم !! چه دوست داشتنی ... وقتی به تعداد حروف " دوست داشتن " هم ... ... دوستم نداری !! پ ن !! لعنتی ... من عاشقت شدم ... عشق زمینی ... عشق آدمیزاد به آدمیزاد !! پ ن !! ... ؟!!!!!!! این طوری قبول نیست ... چشم هایت را زمین بگذار ، بیا دست خالی بجنگیم !! کم طاقتی عادت آن روزهایم بود . . . این روزها برای گرفتن خبری از " تو " چقدر صبور شده ام !! پ ن ! ... ؟! دلم سخت می شکند ... و " تو " آسان عذر می خواهی ... _ این عادلانه نیست !! پ ن ! دیدم اینجا باید بگم که انقدر مغروری که عذر خواهی هم نمی کنی ! دارند تکراری می شوند عاشقانه هایم ... بیا دوباره اتفاق بیفتیم !! گیریم که من " تو " را دوست دارم ... به " تو " چه ؟!!!! پ ن ! من عادت کرده ام که دوست داشتنم را بی هوا بگویم !! زندگی ام به تعلیق در آمده ... معلقم بین خوب و بد بین خنده و گریه بین علاقه و تنفر بین تنفس و خفگی بین توانایی و ضعف بین آرامش و تلاطم بین خودم و خودم !! پ ن ! قالب قبلیمو خیلی بیشتر دوست داشتم !! همینطور آهنگشو ... ولی یه زمانایی تغییر لازمه !! و رسالت من این خواهد بود که دو استکان چای داغ را از میان دویست جنگ خونین به سلامت بگذرانم تا در شبی بارانی آن ها را با خدای خویش چشم در چشم هم ... نوش کنیم !! سر در گمم !! بین نماندن ... یا عاشق ماندن ؟!! پ ن ! من عاشق این شده ام که ... عاشقت باشم !! اینجا نیز ... دچار خود سانسوری می شویم !! پ ن ! نه اینکه حرفی برای گفتن نباشد ... ... گوشی برای شنیدن نیست !! باران باشد ... "تو" باشی ... یک خیابان بی انتها باشد ... به دنیا می گویم : " خداحافظ !! " دستانت را بر صورتم می کشی ... پوستم خطوط انگشتانت را می خواند ... " دوستم داری " ؟!؟! پ.ن ! حالم خوب نیست ... دلم دیوانگی می خواهد ... زیر همه چیز زدن ... و رها کردن همه چیز ... من بلد نیستم در سایه دوست داشته باشم ... من می خواهم خواستنم گوش فلک را کر کند !! وقت هایی هست که جز به بودنت دلم رضایت نمی دهد ... ... حالا من از کجا " تو " بیاورم ؟! با هر بار دیدنت ... چشم هایم بادبادک هوا می کنند نفسم از شوق می دود ولبخندم آرام تاب می خورد در وجودم کودکی است که بازی کردن با " تو " برایش آرزوست !! با هر بار دیدنت ... چشم هایم به تقدیر می خندند نفسم قد می کشد و لبخندم عاشقانه می رقصد در وجودم کودکی است با گیسوان مشکی که در حوالی شهر گم شده است !! با هر بار دیدنت ... چشمانم لبانت را می بوسد نفسم تن ات را بو می کند و لبخندم ... نمی دانم چرا ؟! انقدر متناقض می خواهمت ... گاهی وقت ها عجیب ... از " تو " متنفر می شوم ... عجیب !! ...و چقدر دلم برایت تنگ شده است !! چرا از یاد نمی روی ؟! دلم زندگی می خواهد ... دلت طفل بود ... قدت به قد عاشقی هایم نمی رسید ... که کوچک شمردی عظمت عاشقانه هایم را ... گور پدر فال های قهوه !! من " تو" را دوست دارم ... بعد از این فقط چای می خوریم !! تلخ منم !! همچون چای سرد...که نگاهش کرده باشی ... ساعاتی طولانی ... و ننوشیده باشی ... تلخ منم !! چایی یخ ... که هیچ کس ندارد هوسش را ... درخت می شوم ... "تو" پاییزی !! کشتی می شوم ... "تو" بی نهایت طوفان ها !! تفنگت را بردار ... و حرفت را راحت بزن !! لزومی برای عذر خواهی تبر از درخت نیست... "نوع دیگر بوسیدن" !! دست بردار ... اسطوره ی من !! پای "تو" در تمام شعرهایم گیر است ... دست و پا می زنم ... میان فقدان های مکرر "تو"... "تو" اما مدام اندازه ی گلیمم را یاد آوری می کنی !! نمی شود دوستت نداشت... لجم هم که بگیرد نهایتش این است که... دفترچه ی خاطراتم پراز... فحش های عاشقانه می شود... امروز دلم دوباره شکست ... از همان جای قبلی!! کاش می شد آخر اسمت نقطه گذاشت تا دیگر شروع نشوی ... کاش می شد فریاد بزنم ...پایان !!! پ.ن ! اینجا نمی توان به کسی نزدیک شد...آدم ها از دور دوست داشتنی ترند !! یادت نرود بی انصاف... که من برای داشتنت...بودنت..حس کردنت... دلی را به دریا زده ام که از آب واهمه داشت !! اما ... _برای ... تو !!















































| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |









